ترسی تلخ سراسر وجودم را چنگ میزد .
شجاع شدم .
گفتم ، برو.
ترس را با تو راهی کردم .
و خودم با تلخی همبستر شدم .
راستش گفتن برخی کلمات
فکر کردن با ناروایی برخی به ظاهر دوستان .
آمدن برای پس گرفتن دل دادگی هایم .
سوار تاکسی شدن ، پول دادن به راننده برای رساندنم به آخرین نگاه تو .
لمس دست تو برای آخرین نفس.
حفظ خط به خط نگاه تو برای کنکور روزگار .
گفتن سلام برای پایان خداحافظی ها.
برداشتن بعضی قدم ها .
نگاه به گام های پر قدرت تو.
و.......................
کار راحتی نبود .... باور کن
به التماس نگاهم قسم ، باور کن
پ .ن 1 : راستی چرا تا آنشب نفهمیده بودم ، که دست های تو هم فقط ده انگشت داشت !
پ .ن 2 : خودت بهتر می دانی ،
این آخر ماجرای ما نبود
یعنی قرار نبود گارگردان ، ساعتی مانده به اجرا ، آخر سناریو این نمایش درام را اینگونه در هم بریزد .
ولی احتمالاًٌٌ ، به توان بازیگری ما اعتماد کرده !!!
پ .ن 3 : گاهی هیجان ناشی از یک واقعه به ظاهر ساده آنقدر شدید است ، که تا مدتی تعادل حواس را بهم میریزد.
نوشتن قبل از اینکه فعل باشد ، یک حس است .
یک حس ناب و پیچیده
در پیامد یک رخداد ، آنهم از این نوع تا چند هنگام تمامی حواس مختل می شود و در مسیر بازیابی این حواس ،
آخرین رتبه متعلق به ، ذهن و قلم و کاغذ است است .
شاید همین خصوصیات باشد که موجب شده ، تا نویسندگان برتر همیشه بیشتر در ذهن ها ماندگار باشند تا سخنرانان قهار .....
این همه داستان تعریف کردن ، عذری بود برای کمتر نوشتنم .