تبليغاتX
روزمزگی های یک مقیم مرکز!

روزمزگی های یک مقیم مرکز!

 

 

بینایی

چشایی

شنوایی

بویایی

لامسه

 اینا رو تو کلاس چهارم بهمون یاد دادن ؛ یادته ؟؟

 ولی هیچ وقت بهمون یاد ندادن که شاید مجبور بشی یه زمانی ، یه جایی . فقط با یه دونه از این پنج تا عاشقی کنی !

 

گوش های عزیزم ،دوستون دارم

 

 پ .ن : دوساله هم شدیم !! عجب روزایی بودااا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 22:35  توسط مهسا  | 

 

 

عقاب تیزپر دشت های استغنا .... اسیر پنجه تقدیر می شود ... گاهی !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 23:3  توسط مهسا 

 

 

هر روز برام یک صفحه دیگه از این کتاب داستان مصور رو نقاشی می کنی ...

 و من هر روز برای رسیدن به آخرین تصویر .... کتابم رو از اول دوره می کنم !                                                                                                                                                                                                                                                                                

واقعا دختر خوشبختی هستم که یک  " سوپرمن "  دارم ....

نمیدونم ، یادم نمیاد ، خواب بود یا رویا ، بیداری بود یا کابوس ! ولی شنیدم که می گفتی ..... پرواز بلد نیستی .

 

دیگر تکرارش نکن ، لطفا .

" سوپرمن " ، بدون پرواز ، یعنی افسانه بودن تمامی اون صفحات ...

من پریدنت رو باور کردم ... ولی حقیقی .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 18:15  توسط مهسا  | 

 

 

برایت از تحفه های راهت نوشته بودم ....

کسی نفهمید .... مسافر من ، تو بودی .... خودم که عابری بیش نیستم .... سفری هم اگر باشد ..... فقط گذری است در آسمان .....

 

راستش قلمم به اعتصاب رفته بود ... در سوگ غربت نشینیت .... و حال ... خرسند از شجاعتت ... به پاس امید دوباره ..... من و تو و قلم با هم ، می خندیم ...

 

 

پ.ن 1 : کلی حرف هست برای گفتن .... اما در سفر اولین چیزی که می آموزی... حرف نزدن است ....

 

پ.ن 2 : گاهی اوقات ، کلامی تلخ از یک انسان ساده گو ، چه تاثیر شگرفی بر سرنوشتت می گذارد. ازتون ممنونم

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 19:11  توسط مهسا  | 

 

 

 

سفر بخیر ......

تنهاییت را با قند بخور

کوتاه است  ، تک حبه ایی کافیست .

 

 

 

پ . ن : کاش اینقدر برایت ناشناخته نبودم  .....

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 1:6  توسط مهسا  | 

 

 

 

 

 

 

 

ترسی تلخ سراسر وجودم را چنگ میزد .

شجاع شدم .

گفتم ، برو.

ترس را با تو راهی کردم .

و خودم با تلخی همبستر شدم .

 

 

 

 

 

راستش گفتن برخی کلمات  

 

فکر کردن با ناروایی برخی به ظاهر دوستان .

 

آمدن برای پس گرفتن دل دادگی هایم .

 

سوار تاکسی شدن ، پول دادن به راننده برای رساندنم به آخرین نگاه تو .

 

لمس دست تو برای آخرین نفس.

 

حفظ خط به خط نگاه تو برای کنکور روزگار .

 

گفتن سلام برای پایان خداحافظی ها.

 

برداشتن بعضی قدم ها .

 

نگاه به گام های پر قدرت تو.

 

 

و.......................

 

 

 

کار راحتی نبود .... باور کن

 

به التماس نگاهم قسم ، باور کن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ .ن 1 : راستی چرا تا آنشب نفهمیده بودم ، که دست های تو هم فقط ده انگشت داشت  !

 

 

پ .ن 2 : خودت بهتر می دانی ،

این آخر ماجرای ما نبود

یعنی قرار نبود گارگردان ، ساعتی مانده به اجرا ، آخر سناریو این نمایش درام را اینگونه در هم بریزد .

ولی احتمالاًٌٌ ، به توان بازیگری ما اعتماد کرده !!!

 

 

 

پ .ن 3 : گاهی هیجان ناشی از یک واقعه به ظاهر ساده آنقدر شدید است ، که تا مدتی تعادل حواس را بهم میریزد.

نوشتن قبل از اینکه فعل باشد ، یک حس است .

یک حس ناب و پیچیده

در پیامد یک رخداد ، آنهم از این نوع  تا چند هنگام تمامی حواس مختل می شود و در مسیر بازیابی این حواس ،

آخرین رتبه متعلق به ، ذهن و قلم و کاغذ است است .

شاید همین خصوصیات باشد که موجب شده ، تا نویسندگان برتر همیشه بیشتر در ذهن ها ماندگار باشند تا سخنرانان قهار .....

 

 

این همه داستان تعریف کردن ، عذری بود برای کمتر نوشتنم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 22:22  توسط مهسا  | 

 

 

 

 

 

اگر آنشب مهتاب نبود….. تللوء  نورش بر روي قطرات باران مولود عشق جاوداني " روزگار" و " تقدير "نمي شد .

 

 

که در پس آن ، آنشب " روزگار " با آن لباس ارغواني چنان " تقدير" را شيدا كرد….. كه نطفه من شكل گرفت .

 

 

" روزگار " آبستن من شد   و  "  تقدير " منتظر حضور من .

 

 

 

 

و من زاده شدم .

 

 

 

 روزگار نامش شد ، “مادر روزگار “ 

 تقديرنامش شد، “پدر تقدير"  .

 

 

  

 

 

 

 

 از وقتي بزرگ تر شده ام  ، " مادر "م زياد مرا مي آزمايد . سخت و پی در پی .

 

 " پدر " ، مسكوت ، نظاره گر اين هنرنمايي معشوقش .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و حال :

 

 

 

 

"مادر"، طاقت ندارم ….. اين امتحان آخر ديگر چيست ؟

 

"پدر "…. من دردانه توام ، بس کن .

 

 

 

" مادر" … پدر…. من رفوزه …. رهايم كنيد !

 

 

 

 

 

روزگار رهايم كن

 

تقدير رهايم كن

 

مي خواهم يتيم باشم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 12:12  توسط مهسا  | 

 

 

من در میدان نبرد با خوشبختی تو

همچون شوالیه ایی بی باک

در ابتدای رزم

خود را بازنده اعلام می کنم

 

 

 

              تنها اگر 

             پاداش بازنده   

             یک لبخند تو باشد

 

 

 من برنده ام

 

 

 

 

پ.ن : به اندازه تمام دونه های بارون بهار امسال شادم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 22:22  توسط مهسا  | 

 

 

 

 

-  من فکر تو را جویدم ......... بارها و بارها ،

و حال انگار .... طعم حضور تو ........ مادر زاد زیر دندان هایم بوده ......

تنها نمی دانم در دوران رژیم  " ق " و " ژ "  ، غم هایم را با چه قوتی افطار کنم ؟

 حال تنها به مذاق ما، طعم آشنا خوش می آید ...... شما ببخشید !

 

 

 

-  کجا می فروشند ؟

 جایی تسترش را نمی دهند ؟  نه من عمده می خواهم !

نه …. من کل موجودیه بازار را می خواهم . من مصرفم بالا است .

آخر من عطر تن تو را گوش می کنم …… شاید هم می خورم  …….  نه …. فهمیدم ….. من آن را فکر می کنم …. این آخری از همه فرسوده تر است ….. مصرفش استاندارد نیست …. شما ببخشید !

 

 

-  می خواهم آنقدر تو را به روحم تزریق کنم  ، که از اعتیادت ، من را در جوی رهایی ، در تقاطع وفا ، بی نفس پیدا کنند ……. تنها ای کاش نگاهت مرا تشییع کند ( هفت قدم کافیست ).  شما ببخشید !

 

 

 

پ . ن 1 : هوای بهار ، دل های خیلی ها را گیلاسی کرده  ، به همه تبریک ….

 

پ . ن 2 : رژیم  " ق " و " ژ " در مملکت رومئو اجباریست !

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 22:55  توسط مهسا  | 

 

 

 

 

شاید هر گاه که در عمق تاریکی غوطه وریم،این همان اوج روشنایی باشد ......کسی چه می داند!!

 

 

 

شاید زمانی فرا رسد که برای از دست دادن چیزی که روزگاری برای داشتنش می گریستیم ، بگرییم ....... کسی چه می داند!!

 

 

شاید روزگاری آید ، که نگاهی که شب و روز در تعقیبش بودی ، جز نظرگاه رهگذری ، معنی بیش نداشته باشد ....... کسی چه می داند!!

 

 

شاید در آن لحظه که در اوج سرمستی و شادی کلامی را به دروغ رها می کنیم ، آن کلام جز طناب دار خوشبختیمان چیز دیگری نباشد ....... کسی چه می داند!!

 

 

 

 

 

...... و شاید آن لحظه که پنجره اعماق وجودت را به روی لبخندی می گشایی و  بی هدف و از سر عادت ، دستی را به گرمی می فشاری ............ روزگاری ، آن لبخند و آن دست ...... تمام دارییت شود از  وراء و ماوراء ....... کسی چه می داند!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ . ن   : وقتی در تنهایی کوچک خودم به فرداها می اندیشم  ، ترس از نادیده ها  و نا رخ داده ها ، همچون رگباری ، اندیشه هایم را پریشان می کند ، ترس از فرداهای تاریک یا ترس از فرداهایی روشن ، آنقدر روشن که روح  کودک من را توان درک آن نباشد ، کاش بیان این  جمله اینقدر مشکل نبود ........... با من بمان ....... حتی فقط در رویاهایم .......   ولی با من بمان ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 14:14  توسط مهسا  |